( مثل هميشه ) هيچ به روي خودت نيار
اين بار هم نيامده بودي سر قرار
گفتي : « اگر که عاشقمي ، کو نشانه ات ؟ »
من عاشقم ( نشان به همين قلب بي قرار )
بر روي ريل هاي زمان خيره مانده ام
شايد تو را بياورد از راه ، يک قطار
حرف دلم عصارة اين چند واژه است
تا کيْ شکست ، خرد شدن ، بغض ، انتظار ؟
تقويم ها نبود ِ تو را ناله مي کنند
در سال هاي ساکت و بي روح و مرگبار
تقويم ، بي تو هر چه که باشد ، قشنگ نيست
فرقي نمي کند ( چه زمستان و چه بهار )
حتي تمام فلسفه ها بي تو مبهم اند
مرزي نمانده بين جهان ، جبر ، اختيار
دنيا پُر است از همة چيزهاي شوم
از هر چه اتفاق عبث ، تلخ ، ناگوار
از زندگي به شيوة حيوان ولي modern
يعني که کار ، پول ، هوس ، کار ، کار ، کار...
از « ism » هاي پر شده از پوچ ِ پوچ ِ پوچ
از طرز فکرهاي طرفدار انتحار
از هر چه ريشه اش به حقيقت نمي رسد
از ماسک هاي چهره نما ، اسم مستعار
از جنگ هاي خانه برانداز و بي دليل
از قتل عام ، بمب ، ترور ، چوبه هاي دار
دنيا شبيه بشکة باروت ،شب به شب
نزديک مي شود به عدم ، مرگ ، انفجار
يعني که مي رسي و جهان پاک مي شود
از هرچه جسم فاسد و اشباح نا به کار
آن وقت با دو دست ِ خودت پخش مي کني
دربين تشنگان جهان ، سيب ِ آبدار
حرف دلم عصارة اين چند واژه است :
تا کيْ شکست ، خرد شدن ، بغض ، انتظار ؟
اين شعر اگرچه قابلتان را نداشته
لیلی ! فقط قبول کنيدش به يادگار
اصلاً براي اينکه بفهمم چه گفته ام
انگشت روي مصرع دلخواه خود گذار :
يک شعر عاشقانه که مي خواني اش
و يا يک مشت درد دل که نمي آيدت به کار .