بوسیدنت خلاف قوانین کشور است


تصمیم داشتم که   تو را یک غزل کنم

 وقتش رسیده است به قولم عمل کنم! 


این یک معادله ست که مجهولهاش را

باید به انزوا بکشانم و حل کنم


 کندویمان عصاره ی نیش و کنایه هاست

 زنبور می شوم که لبت را عسل کنم 


راحت کنار می کشم از این بهانه ها

تا شانه های خالی خود را بغل کنم


بوسیدنت خلاف قوانین کشور است

بايد عمل به شيوه ي بین الملل کنم


من روی خط زلزله ات ایستاده ام

 قصدم نبود فاصله ای را گسل کنم


 باید به فکرهای سیاهم جهت دهم

اصلا درست نیست تو را مبتذل کنم!


این روزها چقدر خودتان را گرفته اید


از چشمهایم هیجان راگرفته اید

 

این روزها چقدر خودتان را گرفته اید


بهشت نیست که جهنم است

 
لبهای سرختان که دهان را گرفته اید


به چرت و پرت و فحش و ببخشید مدتیست


از شعرهایم لحن و بیان راگرفته اید


جانم جسارت است ببخشید یک سوال


با اخمتان کجای جهان را گرفته اید؟


جانم شما که درس نخواندید پس کجا؟


کی دکترای زخم زبان را گرفته اید؟


حالا دگر برویم آخر غزل


نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید



حتي تمام فلسفه ها بي تو مبهم اند

 

 

( مثل هميشه ) هيچ به روي خودت نيار


 اين بار هم نيامده بودي سر قرار


 گفتي : « اگر که عاشقمي ، کو نشانه ات ؟ »


 من عاشقم ( نشان به همين قلب بي قرار )


 بر روي ريل هاي زمان خيره مانده ام


 شايد تو را بياورد از راه ، يک قطار


 حرف دلم عصارة اين چند واژه است 


 تا کيْ شکست ، خرد شدن ، بغض ، انتظار ؟


 تقويم ها نبود ِ تو را ناله مي کنند


 در سال هاي ساکت و بي روح و مرگبار


 تقويم ، بي تو هر چه که باشد ، قشنگ نيست


 فرقي نمي کند ( چه زمستان و چه بهار )


 حتي تمام فلسفه ها بي تو مبهم اند 
 

مرزي نمانده بين جهان ، جبر ، اختيار


 دنيا  پُر  است از همة چيزهاي شوم


 از هر چه اتفاق عبث ، تلخ ، ناگوار


 از زندگي به شيوة حيوان ولي modern


 يعني که کار ، پول ، هوس ، کار ، کار ، کار...


 از « ism   » هاي پر شده از پوچ ِ پوچ ِ پوچ


 از طرز فکرهاي طرفدار انتحار


 از هر چه ريشه اش به حقيقت نمي رسد


 از ماسک هاي چهره نما ، اسم مستعار


 از جنگ هاي خانه برانداز و بي دليل


 از قتل عام ، بمب ، ترور ، چوبه هاي دار


 دنيا شبيه بشکة باروت ،‌شب به شب


 نزديک مي شود به عدم ، مرگ ، انفجار


 يعني که مي رسي و جهان پاک مي شود


 از هرچه جسم فاسد و اشباح نا به کار
 

آن وقت با دو دست ِ خودت پخش مي کني


 دربين تشنگان جهان ، سيب ِ آبدار


 حرف دلم عصارة اين چند واژه است :


 تا کيْ شکست ، خرد شدن ، بغض ، انتظار ؟


 اين شعر اگرچه قابلتان را نداشته


 لیلی ! فقط قبول کنيدش به يادگار


 اصلاً براي اينکه بفهمم چه گفته ام


 انگشت روي مصرع دلخواه خود گذار :


   يک شعر عاشقانه که مي خواني اش


و يا يک مشت درد دل که نمي آيدت به کار .

 

میخواستم شوم اما نشد...


می خواستم خراب نگاهش شوم، نشد
بیچاره ی دو چشم سیاهش شوم، نشد

می خواستم که در دل شبها ستاره ای
چرخان به گرد صورت ماهش شوم، نشد

می خواستم که وقت هماغوش او شدن
حتی فدای حس گناهش شوم، نشد

می خواستم دریچه  پژواک خنده اش
یا آینه مقابل آهش شوم، نشد

گفتم به خود که همدم تنهایی اش شوم
بی چشمداشت پشت و پناهش شوم، نشد

می خواستم که حادثه باشم برای او
شیرین و تلخ قصه ی راهش شوم، نشد

می خواستم به شیوه ی ایثار و معجزه
قبله برای قلب و نگاهش شوم، نشد

گفتم به خود همیشه ی او می شوم ولی
حتی نشد که گاه به گاهش شوم، نشد