اهواز


چقدر امشب بر آن هستم که از آغاز بنویسم

از آن اول -تلاقی مان - دوباره باز بنویسم



از آن وقتی که پیش از من خدا را مست می کردی

« تبارک » گوی چشمت را چه بی آغاز بنویسم



طلوع خلسه ی شوقی میان رعشه ی گفتن

تو را چون ذکر می خوانم ؛ شبیه راز بنویسم



جهان را سایه ای باشم که چشم از تو بپوشاند

به جای واژه ی زیبا، تو را « اعجاز »بنویسم



تنت شرجی، رطب ؛ آغوش گرمت ساحل کارون

چقدر امشب سزاواری، تو را « اهواز » بنویسم


***
نمی خواهم کسی باشم؛ دو تا «تو» جای «ما» بنویس

قلم را باز بردار و در این ایجاز بنویسم



کمی آغوش مهمان کن به جای مقطع شعرت

خرابم کن؛ خرابم کن؛ دوباره باز بنویسم



طریقی



سلام ! شیره ی شعرم ! گلوله ی نمکم!
هنوز بی تو خودم مثل بغض می ترکم!

چه غنچه ها که به سودای بوسه پیش از تو
می آمدند ولی من نمی گزید ککم!

ولی تو آمدی و شور تازه آوردی
که دلپذیر شود روزگار بی نمکم!

کلک زدم که نیایی ولی ندانستم
که با نیامدنت کنده می شود کلکم!

پری به پیله ام آوردی و من از آن روز
میان این همه گل با پر تو می پلکم!

بدون شبهه خدا آفرید زیبایت
که ختم قافیه باشی سلام دلبرکم!

صمدی



پایان هر شکار به سود پلنگ نیست

رستم همیشه فاتح میدان جنگ نیست


این مرد پاک باخته را سرزنش مکن

هرکس که عشق را بپذیرد زرنگ نیست


شعری که از تو دم نزند عاشقانه نیست

شعری که عاشقانه نباشد قشنگ نیست


با ابرها ببار که وقتی تو نیستی

رنگین کمان خانه ی ما هفت رنگ نیست


گنجشکها یکی یکی از شهر می روند

دیگر در این دیار مجال درنگ نیست


این تنگ آب کهنه ی بی اعتبار را

بشکن که جای زندگی یک نهنگ نیست


زکاوت



دودلـــم اول خط نام خـــدا بنــویسم؟

یا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم؟


همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود

با کدامین قلــــم امروز دوتـــا بنویســم


ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنی است

بخدا خـــود تـــو بگو نـــام کـــــه را بنویسـم


صاحب قبله و قبله دو عزیـزند ولــــــی

خوشتر آنست من از قبله نما بنویسم


آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد

باز غـــم نامــه بـــه بیگانه چرا بنویسم


تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین

قصــــــــه درد بــــــه امّیــد دوا بنویســـــم


بارها قصـــد خطر کردم و گفتــــی ننویس

پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم


بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد

کـــه من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم


من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار

این دو را بــــاز همینطور جـدا بنویســـم


شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست

بـاز حتـــــی اگــــر از سوگ و عــــزا بنویســم


با تـــو از حرکت دستــــم برکت مـــــــی بارد

فرق هم نیست چه نفرین ، چه دعا بنویسم


تیغ و تشباد هم از ریشه نخواهد خشکاند

غزلـــــی را کـــه در آن حال و هوا بنویسم


عشق آن روز که این لوح و قلم دستم داد

گفت هـــر شب غزل چَشم شما بنویسم


بدیع



در این محاکمه تفهیم اتهامم کن

سپس به بوسۀ کارآمدی تمامم کن


مرا که تیغ زمانه نکرد آرامم

تو با سیاست ابروی خویش رامم کن


به اشتیاق تو، جمعیتی است در دل من

بگیر تنگ در آغوش و قتل عامم کن


شهید نیستم اما، تو کوچۀ خود را

به پاس این همه سرگشتگی به نامم کن


شراب کهنه چرا، خون تازه آوردم

اگر که باب دلت نیستم حرامم کن


لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم

تو مرحمت کن و با بوسه ای تمامم کن


معاذی


کجاست دختر پاییز ..... باغ کودکی ات

کلاه پوپکـی و سینـه ریــز میخکــی ات

دلــم گرفته و دنبــال خلوتــــی دنجــــم

که باز بشکفم از بوسه ی یواشکی ات

کــه باز بشکفم و باز بشکفم با تـــو

کمی برقص مرا در لباس پولکی ات

چقدر خاطره دارم از آن دهان مَلَس

زبــان شیرینت بــا لب لواشکـی ات

شبـی بغــل کن و بـر سیـنه ات بخــوابانــم

به یاد حسرت شب های بی عروسکی ات

چگونه در ببرم جان از این هوا تو بگو

اگر رها شـوم از "بازوان پیچکی ات"*

اسیــر وشادم چــو بـادبـادکـــی بستــه

به شاخه های درختان باغ کودکی ات !...


لنگردی

 


بی تو مهتاب شبی... نه ..... شب بارانی بود
رشت، آبستــن یک گریــه ی طو لانـــی بـــود

راه می رفتم و هی خون جگر میخوردم
در سرم فکر و خیالــی کـه نمیدانی بود

لشکر چـــادر تـــو خانــــه خرابـــی ها کــرد
چادرت چشمه ای از دوره ی ساسانی بود

آه  دریاب  مرا  دلبـــر  بارانـــی  من
ای که معماری ابروی تو گیلانی بود

توبه ها کردم و افسوس نمیدانستم
آخرین مرحله ی کفر، مسلمانی بود

همه ی مصر بـــه دنبـــال زلیخـــا بودند
حیف، دیوانه ی یک برده ی کنعانی بود

 

حامدی

 


دوست دارم جستجو در جنگل موی تـو را
از خدا چیزی نمی خواهم به جز بوی تو را

دخـتر زیـبای جنگل های آرام شمال !
از کـجا آورده دست باد گیسوی تو را ؟

آستینت را که بـالا داده بودی دیـده انـد
خلق ، رد بوسه ی من روی بازوی تو را

چشمهایت را مراقب باش ، می ترسم سگان
عــاقبت در آتـش انــدازنـد آهــوی تو را

کاش جای زندگی کردن در آغوشت ، خدا
قسمتم مـی کرد مردن روی زاــنوی تو را

صرافان



اول روضه می‌رسد از راه

قد بلند است و پرده‌ها کوتاه


آه از آنشب که چشم من افتاد

پشت پرده به تکه ای از ماه


بچه‌ی هیأتم من و حساس

به دو چشم تو و به رنگ سیاه


مویت از زیر روسری پیداست

دخترِه ... ، لا اله الا الله!


به «ولا الضالین» دلم خوش بود

با دو نخ موی تو شدم گمراه


چشمهایم زبان نمی‌فهمند

دین ندارد که مرد خاطرخواه


چای دارم می‌آورم آنور

خواهران عزیز! یا الله!


سینی چای داشت می‌لرزید

می‌رسیدم کنار تو ... ناگاه ـ


پا شدی و نسیم چادر تو

برد با خود دل مرا چون کاه


وای وقتی که شد زلیخایم

با یکی از برادران همراه


یوسفی در خیال خود بودم

ناگهان سرنگون شدم در چاه


«زاغکی قالب پنیری دید»

و چه راحت گرفت از او روباه


می گریزد و می رود آهو

می‌کشم من فقط برایش آه


آی دنیا ! همیشه خرمایت

بر نخیل است و دست ما کوتاه


حامد

ای لب تــو قبله ی زنبورهــــای سومنـات
خنده ات اعجاز شهناز است در کرد بیـات

مطلع یک مثنویِ هفت مَن ، زیبایی ات

ابــــروانت، فاعلاتـن، فاعلاتـن، فاعـلات


من انــار و حافظ آوردم، تو هــم چایـی بریــز

آی می چسبد شب یلـدا هل و چایـی نبات


جنگل آشوب من، آهـوی کوهستان شـعــر

این گـوزن پیــر را بیـچــاره کرده خنده هــات


می رود، بو می کشد، شلیک، مرغی می پرد

گردنش خــم مــی شود، آرام می افتد به پـات


گرده اش می سوزد و پلکش که سنگین می شود

می کشد آهـــی، کـه آهــو... جان جنگل به فـدات


سروها قد مـــی کشنـد از داغــــی خــون گوزن

عشق قل قل می زند از چشمه ها و بعد، کات:


پوستش را پوستین کـرده زنــی در نخـــجوان

شاخ هایش دسته ی چاقوی مردی در هرات



تب کرده ام...

  ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم

باید  چـــه  بگویم  به  پرستار  جوانم؟


باید چه بگویم؟ تو بگو، ها؟ چه بگویم

وقتی کـــه ندارد خبــــر از درد نهانم؟


تب کرده ام امــا نه به تعبیر طبیبان

آن تب که گل انداخته بر گونه جانم


بیمـــــاری  من  عامل  بیگانـــه  ندارد

عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم


آخر چه کند با دل من علم پزشکی

وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم؟


لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست

می ترسم  اگـــر  بـــــاز  شود  قفــل دهانـــم-


این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج

امشب بکشد نام تـــو از زیـر زبانــم!


می پرسد و خاموشم و می پرسد و خاموش...

چیزی کــــه عیان ست چه حاجت به بیانم

امینی

مه و خورشید و فلک مسجد و میخانه و مست

گفته بودند....... که امشب شب دیدار تو هست



نان هر باعث این فاصله آجر شده است

شهر از شایعه آمدنت پر شده است



آمدی باز........................ بگو پیش دلم میمانی؟

دل من خون شده از دست خودم......... میدانی؟



ما که جان را به تمنای شکفتن دادیم

پس به عریانی پائیز چرا تن دادیم؟



شب دیدار رسیده است............... صدایت بزنم؟

دوست دارم که کمی حرف.............. برایت بزنم



چه کسی جز تو مرا ساده فراموش نکرد!؟

درد دلهای مرا بی تو کسی گوش نکرد



تو که رفتی....... .... همه شهر به من بد کردند

هرچه را خواسته بودند................. سرم آوردند



خسته را طاقت این فاصله ویران میکرد

ساحل حوصله را بنده طوفان میکرد



هیچ کس بعد تو با پنجره دیدار نکرد

کوچه را عابری از جنس تو بیدار نکرد



بی تو کار دل من دست خیالی افتاد

که مرا ساده تر از چشم تو از دستم داد



بی تو کار دل من پاک تمام است بیا

سالها عشق در این خانه حرام است بیا



بگذر از هرچه به عاشق شدنم بد کردم

ساده تر بودم از این که به خودم برگردم



شهر ترسیده که آشوب کند..... ...... لبخندت

بگذر از مردم این شهر........ ...نمی فهمندت



هرچه خواهد که بیاید به سرم باداباد

گرچه شاید که مرا هم ببری باز ازیاد



بگذر و باز بیا ..................شهر تورا میخواهد

این همه کافری کوچه ................خدا میخواهد



گره زلف غزلهای دلت را وا کن

بگذر از مردم این شهر...........بیا......... غوغا کن

امید


تو تمدن نگاهت،کل دنیام زیرو رو شد

با جهانبینیُ حرفات،عصر تازگیم شرو شد


عهد کهنگیِ فکرام،نو شد از حس نفسهات

به جهانم زندگی داد،زل زدن به چشم گیرات...

عصر یخبندون دستم،ته کشید از حُرم دستت

مث حس کشف الکل،بودنم شد ماتو مستت

من هولوکاست راه میندازم،

تا تو نسلت جوون بگیره


عکستو رو ماه میندارم،

تا شب از دوریت نمیره"

مث فیلسوفی میمونم،که به دنبالت میگرده

اما توضیحی نداره،انگاری که هنگ کرده

کل دغدغم همینه،که تو از کدوم تباری

از کدوم قوم اصیلی،تو که مانندی نداری

اگه تو حوّا نباشی،میشه به آدما شک کرد

خواهش خدا همینه،سیبُ بردار امُا برگرد