شهرداد میدری

باد از مـــــویت رضاخــــانی لچک برداشـته
مخفیانه ماه ِ مشــــروطه سرک برداشـــته

سرخی ِ لبهای ِ شیرینت حسـودش کرده است
هر انـاری را اگـــر دیـدی ترک برداشـــــته

آنچنان زیبــــــــا و جذابی که حتا آینــه
سرمـه دانت در بغــــــل، میل ِ بزک برداشته

آنقدر شعری که نیمـا غرق در چشــمان تو
خسته دست از " آی آدمهـــا کمک" برداشته

نه به سوهان خنده هــایت نه به اخم ِ گونه ات
که از آن دریـــاچه ی ِ قم هم نمک برداشته

از هر انگشـتت هنر می بارد و رنگین کمان
خــم شده از لاک ِ تو یک ناخــنک برداشـته

بس که بوسیـدم تو را هر بار داغ و دزدکی
صفحه ی ِ مانیـــتورم چندی ست لک برداشته

مطمئن هسـتم میایی باز هم در خاب ِ من
خـــانه ام را باز عطر ِ قـــــاصدک برداشته

این غزل را من سرودم یا تو با خود گفتـه ای؟
عشـــق هم این روزها دیــوانه شک برداشته!

افت فشارم حتمیست

یک بوسه و یک چای،هوا هم برفیست
با خطبه ی چشمت همه چیزم شرعیست

گرمای تنت چه آتشی بر پا کرد
با بوسه ی تو افتِ فشارم حتمیست...

چشمهای تو عجب کهنه شرابی دارد
به تو وابسته شدن خانه خرابی دارد

آخر از حسرت دیدار تو من می میرم
عاشقی هم بخدا حق و حسابی دارد

تو که از حال دل ِ خسته ی من باخبری
بی تفاوت شدنت، سخت عذابی دارد

قصه ی عاشقی ما دونفر آسان نیست
چون کویری است که در سینه سرابی دارد

مشکل از چشم من و دین و مسلمانی توست
عشق هم آیه و تفسیر و کتابی دارد .....
.