...
بند بند دل بنده ، به بند بند دلت بنده
دلبند دل بنده ، دل بنده برات تنگه
بند بند دل بنده ، به بند بند دلت بنده
دلبند دل بنده ، دل بنده برات تنگه
دخترك مرد از اين درد، خدا خواسته است
سوگواري نكن اي مرد خدا خواسته است
پدرش خواست شكايت كند از دكترها
مادرش گفت كه برگرد خدا خواسته است
دخترك گفت پدرجان يرقان يعني چه؟
روي من گشته چنين زرد خدا خواسته است؟
زن همسايه چنين گفت گنه از ما نيست
خانه تان گشته چنين سرد خدا خواسته است
سيل نامردمي آمد ده ما ويران شد
كدخدا باز يقين كرد خدا خواسته است!
وشنيدم كه سخنران بليغي مي گفت
چارده قرن عقب گرد! خدا خواسته است!
می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود
این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود
گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم
این گرد باد سر به هوا عاشقت بشود
پوشیده ای سفید،کجا آبی من؟ نکند
نارنج و ترنج باغ صفا عاشقت بشود
بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار
پروانه های خانه ما عاشقت بشود
حالا تو گوش کن به غمم لیلی من تا
در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود
بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست
می ترسم آن بلند بلا عاشقت بشود
مال منی تو،چنان مال من که می ترسم
حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود
خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟
خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود
عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم
حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود
شدم از ياد تو چون قصه فراموش ترين!
ای دل از وسوسه ی زلف تو مغشوش ترين
تار و پود دل من نقش و نگار رخ توست
ای به ديوار دلم از همه منقوش ترين!
هيچ کس مثل تو ای اختر تابنده نشد
با حلال مه نو دست در آغوش ترين
گاه از همهمه ی رود خروشنده تری
گاه چون برکه ی چشمانم خاموش ترين
شرمم از چشم تو آمد که بگويم مستم
ور نه هستم هوس آلوده و مدهوش ترين
تن خورشيد تپيده ست به خوناب شفق
ياد می آيدم از خون سياووش ترين...
اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو
ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
بار ِ دلــتـنگـیـت ُ بستی ، دیگه وقت رفتنه
داری میری و فقط خاطره هات سهم منه
دلم از حادثه خونه ، چشام از خاطره خیس
دوس داری برو ولی نامه برامون بنویس
به تو می رسم اگه موج ِ مسافر بذاره
اگه دلبستگیــا لحظــه ی آخـــر بذاره
به تو می رسم به تو پولک نقره کوب ماه !
به تو می رسم به تو طلای این شب سیاه !
به تو می رسم به چشم ِ انتظاری که داری
به تو می رسم به آغوش ِ بهاری که داری
به تو که آینه ها محو تماشات می شدن
شبای تیره چراغونی ِ چشمات می شدن
می تونی دل بـِکــنـــی تا ته ِ دنیا برسی
امروزُ رها کنی تا خود ِ فردا برسی
می تونی همسفر ِ خاطره های بد باشی
می تونی راه رسیدن به شبُ بلد باشی
می تونی تو چار دیوار ِ غربت ِ دنیا بری
می تونی هر جا بمونی ، می تونی هرجا بری
امّا هرگـــز نمی تونی غمُ تنها بذاری
تو مســــافری نمی شه غربتُ جا بذاری
خاطرت هرجا که باشی بازم اینجا می مونه
تا ابد غصه ی غربت ، تو دلت جا می مونه
به یکی جلوه دلم بردی و خوابم کردی
باغت آباد! زدی خانه خرابم کردی
همچو موج آمدم و وای! که بر ساحل درد
چون حباب لب ِ شط ٬نقش بر آبم کردی
دردم این است که در عرصه ی شطرنجی عشق
مات ِچشمت شدم و اسب خطابم کردی !