دوستت دارم اگر چه سخنی تکراری است


چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست

صبح دیدم که به اندازه یک ابر گریست


کاش از روز ازل دوست نمی داشتمت:

زیر لب زمزمه میکردو مرا می نگریست


پا به پا کردم و در دل هوس ماندن بود

که تو گفتی سر درد سرم نیست مایست


 آتش خشم پر از قهر تو میگفت : برو

جذبه چشم پراز مهر تو میگفت: بایست


کاش ای کاش که بی واهمه میدانستم

راز این چشم به خون خفته بیدار تو چیست


گل من بر تو چه رفته است که برروی لبت

دیگر آن خنده جادویی بی شائبه نیست


عاشقت هستم اگر چه هدفی بیهوده است

دوستت دارم اگر چه سخنی تکراری است


شعر من در قفس تنگ تکلف یک عمر

زندگی کرد ولی با نفس خویش نزیست


دیدی آخرش منو گذاشت و رفت


 

  دیدی آخرش منو گذاشت و رفت  

از زمین قلبمو برنداشت و رفت

 

دیدی آخرش منو دیوونه کرد 

واسه رفتن همینو بهونه کرد

 

 دیدی اون که دلمو بهش دادم

رفت و از چشمای نازش افتادم

 

دیدی خط زد اسممو از دفترش

رفت و اسفند نزدم دور سرش

 

 دیدی اون نخواست برم به بدرقش

دیدی که باختم توی مسابقش

 

دیدی مهربونیا رو زد کنار

رفت و چشمامو گذاشت تو انتظار

 

دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت

گفت شاید ببینمت توی بهشت

 

دیدی که دعا ها مستجاب نشد

آخرم دلش واسم کباب نشد

 

دیدی لا اقل نزد به پنجره

که بهم خبر بده می خواد بره

 

دیدی رفت بدون هیچ سر و صدا

ولی من سپردمش دست خدا

 

دیدی بی خدافظی روونه شد

 دل من وقتی شنید دیوونه شد

 

 دیدی قولاش و گذاشت تو چمدون

که دیگه نمونه از اونا نشون

 

دیدی با دل اینو در میون نذاشت

رفت و از خاطره ها نشون نذاشت

 

 دیدی آخرش منو نظر زدن

تو سر این دل در به در زدن

 

 دیدی آخرش منو تنها گذاشت

تشنه رو تو حسرت دریا گذاشت

 

یعنی رفته اونجا آشیان کنه

یا می خواسته منو امتحان کنه

 

دیدی خواستمش ولی منو نخواست 

اینم از بازیای دنیای ماست

 

حالا هر روز خدا بدون اون

 چشم من خیره میشه به آسمون

 

 چه کنم خدا پشیمونش کنه

یا مثل دلم پریشونش کنه

 

رفت و دیگه نمیاد به شهر ما

 چه کنم ؟  میسپرمش دست خدا.

 

چه میشد....


چه می شد آنکه می آید تو باشی

خیال و خواب من باید تو باشی


کسی در میزند ...یک لحظه بگذار

ببینم پشت درشاید تو باشی


دختر کدخدا...


خدا را کدخدا ای حاکم آبادی بالا

بگو تا دخترت دریابد این حال خرابم را


بگو زلف سیاهش را نریزد بر سر و رویش

نیامیزد به ظلمت قرص ماه و آفتابم را


بگو بر من بشوراند جوانان دهاتی را

ببیند غیرت طوفان تبار عشق نابم را


بگو تا دخترت پایین بیاید از خر شیطان

بگو نگذار تا ناگه بگیرد خون رکابم را


بگو این عاشق از آن عاشقان داستانی نیست

بگو این کله خر می بندد از نو راه آبم را


خلاصه گفته باشم کدخدا دیگر خودت دانی

همین حالا همین امروز می خواهم جوابم را


کی من و تو باز به هم می رسیم

 

ای پَـــــری خاطـــره های قشنگ

 سنگ صبور من و دل هـای تنگ

 

 ای که پس پلک تو شب ، شعله ور

از مُــــژه ات ماه مـــن آویــــــزتر

 

 بازترین پنــــجره ی رو بــه ماه

نشئه ی شیریـــن نخستین نـــگاه

 

راز نهفته پس خــــــواب عمیق

جـــلوه ی رویــایی عهـــد عتیق

 

مخمل نــــرم نوســـان و نســـیم

کی من و تو باز به هم می رسیم ؟

 

کـــی گُـــل لبخند تو وا می شود ؟

موی تو بر شانه رها می شــود ؟

 

کــــی به ترانه ، به ترنم ، به ناز

می بری ام تا تب یک خلسه باز؟

 

کــــی وَ کجا باز دو باره پری !

در تپش تازه ی من می پــری ؟

 

دخـــتر مهـــتاب شبانگاه راز !

آینـــــه ی صیقـلی عشوه ساز !

 

بارش بی وقفه ی چشم تــــرم !       

پنـــــجره ی بــــاز نسیم آورم !

 

 دختر قند و عسل و ناز و نـی !

کی شود این فاصله ها تا تو طی ؟

 

پس بـــزن از روی ، نقــاب سیاه

در عطــش چشـــمه بیارای مـــاه

 

دامــــن شعله بتـــکان در شبـم

غنـــچه ی بوسه بنشان بر لبـم

 

کی به تپش ، کی به کشش ، کی به ناز

در رگ من می پری آهسته باز

 

زندگی ام با تو غزل ، بی تو غم

بی تو غزل ، تلخ ، عسل بی تو سم

 

تازگـــی فصــل بهــــار و نسیم !

کی من و تو باز به هم می رسیم

 

شعله شعله دودم کن از تنور لبهایت...


پک بزن به سیگارت حلقه کن مرا در دود

آتشم بزن تا باز در تو من شوم نابود


برسکوت این فندک جان بده جسارت کن

سرفه ای بکن آرام به حضورم عادت کن


پک بزن دهان تو....طعم من بگیرد باز

طعم تلخ یک گریه/طعم شور یک آواز


پک بزن به این آتش شعله را بکش آخر

تا بماند از من باز ذره های خاکستر


ما قرارمان انگار ساعت خماری شد

لحظه لحظه تا مردن ثانیه شماری شد


وعده گاهمان شاید در میان آتش بود

سهم بودنم با تو شعله های سرکش بود


حلقه حلقه فوتم کن از میان دندانت

قطره قطره خونم کن در میان رگهایت


شعله شعله دودم کن از تنور لبهایت

ذره ذره خاکم کن زیر خشم پاهایت


رنگ قرمز آتش رنگ مردن سیگار

از میان لبهایت شعله مرا بردار


ضربه ای بزن آرام بر تن تباه من

تا بریزد از من باز خاکه سیاه من


خیره شو به پروازم از میان دستانت

پرده غلیظ دود روبروی چشمانت


غرق مستی من شو لذتی سیاه و شوم

خنده ای بکن بر من سرد وتلخ و بی مفهوم


لحظه ای تامل کن بعد آن مرا بردار

پوکه تنم را باز گوشه لبت بگذار


پک بزن عمیق ونرم آخرین حضورم را

آخرش مرا له کن شعله غرورم را


غافلی که طعم من بر لب و دهان توست

ردپای من انگار در تمام جان توست


غافلی که رگهایت خانه سیاهم شد

تا ابد نفسهایت هم مسیر راهم شد


اتفاق یک سیگار گرچه داده ام بر باد

دلخوشم به این که باز بر لبان تو افتاد


پک بزن به سیگارت حلقه کن مرا در دود

حل شدن درون تو آخرین تلاشم بود


توگل مریم من،وسوسه ی وهم انگیز

 

لب دریا و من وشعر و غزل با مهتاب

تو و امید و ترانه من و این پیک شراب



توگل مریم من،وسوسه ی وهم انگیز

تو شب خستگیام خورشید روحم تو بتاب



نفس خسته ی این موج منو میسازه

مثل اون چشمک نازی که منو کرد خراب



ساحل آتیش و سیگار و تو!چه می چسبه

وسطه این دوسه تا، جابده یک بوسه ناب



تو شب بارونی کنار دریا توبیا

توی این ماسه خیس،تو بغل عشق بخواب



واسه عشق تو نوشتم غزلو رو تن باد

نه دوخط و نه سه خط اندازه دو تا کتاب