عاشقت هستم اگرچه هدفی بیهوده است...


چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست

صبح دیدم که به اندازه یک ابر گریست


پا به پا کردم و در دل هوس ماندن بود

که تو گفتی که سر درد سرم نیست مایست


کاش از روز اول دوست نمی داشتمت

زیر لب زمزمه می کرد و مرا می نگریست


آتش خشم پر از قهر تو می گفت برو

جذبه چشم پر از مهر تو می گفت بایست


کاش ای کاش که بی واهمه می دانستم

راز این چشم به خون خفته ی بیدار تو چیست


گل من بر تو چه رفته است که بر روی لبت

دیگر آن خنده جادویی بی شائبه نیست


عاشقت هستم اگر چه هدفی بیهوده است

دوستت دارم اگر چه سخنی تکراریست



گر چه از فاصله ماه به من دور تری

ولی انگار همين جا و همين دور و بری


ماه می تابد و انگار تويی می خندی

باد می آيد و انگار تويی می گذری


شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد

می شود روز و شب اينجا که به کندی سپری

*
گر چه آنجا کمی از فصل زمستان باقی ست

و هنوز از يخ و برفاب ولنجک اثری


باز بگذار در و پنجره ها را امشب

باد می آيد و می آورد از من خبری


خبری تازه که نه يک خبر سوخته را

باد می آورد از فاصله دور تری


خبر اينقدر قديمی ست که هر پير زنی

خبر اينقدر بديهی ست که هر کور و کری


می تواند که به ياد آورد و بشنودش

تو که خود فاعل و مفعول و نهاد خبری


همین هم کافیست...


دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

  تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

 

  قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟ 

  گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافی ست

 

  گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

  گاهی از دور تو را خوب ببینم ، کافی ست

 

  آسمانی تو ! در آن گستره ، خورشیدی کن

  من همین قدر که گرم است زمینم ، کافی ست

 

  من همین قدر که با حال و هوایت  گهگاه

  برگی از باغچه ی شعر بچینم ، کافی ست

 

  فکر کردن به تو یعنی  غزلی شور انگیز

  که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافی ست ...


اینجا کسی دنبال انسانی نمیگردد...

 

محکم زدی، اما بدان این زخم کاری نیست

ای بادِ پاییزی! بوز! اینجا بهاری نیست...

 

چون یک یکِ پس کوچه های عشق را گشتم -

- فهمیدم از سویت به سویم تکسواری نیست...

 

از من تمامِ جاده ها تا مقصدِ غمهاست...

میدانم این را: از غمت راه فراری نیست...

 

بگذار هرچه غصه داری روی دوشم، دوست!

همزادِ دردم من، عزیزم! اینکه باری نیست...

 

گفتی: بزن دل را به دریا... -می زنم، باشد

غرقت شدم... دیدی برای من گداری نیست!؟؟!

 

بیچاره چشمانم به دستانت گره خوردند...

اما نمیدانند اینها دستِ یاری نیست...

 

اینجا کسی دنبال انسانی نمیگردد...

این عاقلان را فرصتِ دیوانه داری نیست

 

یک اشتباه ساده بود اینکه نفهمیدم

اینجا بجز من یک نفر مشغول زاری نیست!!!

 

هر روز میگردم درون آستینم را

اما بجز دستانِ خون آلود ماری نیست...!

 

این مردگان تک تک غلامِ دهر و تقدیرند!!!

اینجا بغیر از " من " دگر دورم حصاری نیست...///

 

 

رفیق من ،سنگ صبور غمهام

                                        به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم

                                       چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها

                                       خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونی هام نشونی

                                       پیر شدم،پیر تو ای جوونی

اگر بیای همون جوری که بودی

                                        کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

                                        هر کی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه

                                        هیچی ازم نمونده جز یه سایه

 سایه ای که خالی از عشق و امید

                                       همیشه محتاج یه نور خورشید

 


 به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد


لب تو میوهً ممنوعه ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد


با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد


هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد


خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

 عاقبت با قلم شرم نوشتند  نشد !