عاشقت هستم اگرچه هدفی بیهوده است...
چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست
صبح دیدم که به اندازه یک ابر گریست
پا به پا کردم و در دل هوس ماندن بود
که تو گفتی که سر درد سرم نیست مایست
کاش از روز اول دوست نمی داشتمت
زیر لب زمزمه می کرد و مرا می نگریست
آتش خشم پر از قهر تو می گفت برو
جذبه چشم پر از مهر تو می گفت بایست
کاش ای کاش که بی واهمه می دانستم
راز این چشم به خون خفته ی بیدار تو چیست
گل من بر تو چه رفته است که بر روی لبت
دیگر آن خنده جادویی بی شائبه نیست
عاشقت هستم اگر چه هدفی بیهوده است
دوستت دارم اگر چه سخنی تکراریست