تنگ غروب

 
قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد
خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد

وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم
دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد

تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد
سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد

بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست
طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد

کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب
دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد

"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست
از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد...

بوسه آخر

آن بوسه ی آخر که گرفتم اثرش هست
بر روی لبم طعم غلیظ شکرش هست

تعبیر دل انگیز دل و یک بغل آغوش
در قهوه ی قاجاری چشم قجرش هست

خندید و غزل ریخت از آن خنده زیباش
با خنده غزل گفتن و کشتن نظرش هست

تا بازی ما حکم و ورق آس نگاهی ست
محکوم دلم با کُت و آخر خبرش هست

من عاشق خونین دل و او ظالم و افسوس
درگیر فقط.. شاید و امّا اگرش هست

آشفته ی چشمش شده ام داده ام از دست
آرام و قرارم به خدا تا شررش هست

او شاعره ی پنجه توانای هنرمند
رنجاندن این شاعر عاشق هنرش هست

 

یار همدل

دوست دارم ساعتی با چشم تو خلوت کنم
در کنارت جا بگیرم با لبت صحبت کنم

محو رویت، روبرویت، دوست دارم، ماه من!
از دل بی‌تاب خود پیش دلت غیبت کنم

چون تو یک دل، یار همدل، کی؟ کجا پیدا شود؟
دوست دارم با دلِ یک رنگ تو بیعت کنم!!

قلب من هر لحظه با شوق تو نبضش می¬زند
بی حضور تو چرا با زندگی وصلت کنم؟

بوی اندوه مرا در چشم غمگینم ببین
از من ای آرام جان! هرگز مخواه ترکت کنم

بزم عشقی چیده‌ام در قلب مجروحم، تو را
با تمام عاشقی در بزم خود دعوت کنم

جان من مملو از تکرار یادت دم به دم
این محال است من به دوری از غمت عادت کنم