آن بوسه ی آخر که گرفتم اثرش هست
بر روی لبم طعم غلیظ شکرش هست

تعبیر دل انگیز دل و یک بغل آغوش
در قهوه ی قاجاری چشم قجرش هست

خندید و غزل ریخت از آن خنده زیباش
با خنده غزل گفتن و کشتن نظرش هست

تا بازی ما حکم و ورق آس نگاهی ست
محکوم دلم با کُت و آخر خبرش هست

من عاشق خونین دل و او ظالم و افسوس
درگیر فقط.. شاید و امّا اگرش هست

آشفته ی چشمش شده ام داده ام از دست
آرام و قرارم به خدا تا شررش هست

او شاعره ی پنجه توانای هنرمند
رنجاندن این شاعر عاشق هنرش هست