آنا



هر تكه از دنیای من از ماه تا ماهی...

هرقدر،‌هرجا، هرزمان، هرطور می خواهی...


حتی اگر مثل زلیخا آبرویم را...

از من نخواهی دید، در این عشق كوتاهی...


حتی اگر بی رحم باشم مثل ابراهیم...

نفرین؟ زبانم لال، حتی اخم یا آهی...


من آخرین نسل از مردان عاشقی هستم

كه اسمشان را راویان قصه ها گاهی...


من آخرین مرغ جهانم، آخرین گنجشك

كه در پی افسانه ی سیمرغ شد راهی


***
حالا بگو در ظلمت جنگل چه خواهد كرد

شاهین چشمان تو با این كفتر چاهی؟


محمدی



من و تو هر دو به یک شهر و ز هم بی‌خبریم
 هر دو دنبال دل گم‌شده‌ای، دربه‌دریم

ما که محتاج نفس‌های همیم، آه! چرا
از کنار تن یخ کرده‌ی هم می‌گذریم؟

ما دو کبکیم – هواخواهِ هم – اما افسوس
هردو پر بسته‌ی چنگال قضا و قدریم
 
آسمان، یا که قفس!؟ آه! چه فرقی دارد
سرِ پرواز نداریم که، بی بال و پریم

حال، دیگر من و تو، فاصله‌مان فرسنگ است
گرچه دیوار به دیوار هم و «در» به «دریم»
 
همه‌ی ترسم از این بود: می‌آید روزی
من و تو هر دو به یک شهر و ز هم بی‌خبریم 



فرجی...



حیف است حیف دست تو و دست های من

باید قبول کـــرد کــــــه رفتـــی... خـدای من

رفتم که پشت خاطره هایم کفن شوم

تا سایه ای چـــه دور بماند به جای من


بعد از تو آه حال غزل هیچ خوب نیست

بعـــد از تـــو آه  آه نمــانده بـــــرای من


یادش به خیر!پشت مرا ناگهان شکست

آن دوستی کـه خواست بمیرد یرای من


حالا شب عروسیتان مست میکنم

تا بهتتان بگیرد از خنده هــــای من


آقا مبارک است، چــه داماد خوشگلـی!

خانم مبارک است به طعنه؟نه وای من ـ


این خانه از همیشه خراب است تا هنوز

این سرنوشت بـــــود نوشتند پـای من؟


سیگار را دوباره سروتــــه ،دوباره...اَه

تلخش رسید تا طعم ِ چشمهای من


از کوچه های کاشان تا پشت باغ فین

یک مرد دفن شد کــم کــم انتهای من




عسکری



هر بار خواست چای بریزد نمانده ای

رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای


تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار

با واسطه "سلام" برایش رسانده ای


حالا صدای او به خودش هم نمیرسد

از بس که بغض توی گلویش چپانده ای


دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است

گفتند باز روسری ات را تکانده ای


میخندی و برات مهم نیست ... ای دریغ

من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای


بدبخت من...

فلک زده من...

بد بیار من...

امروز عصر چای ندارم... تو مانده ای!





عرب عامری



بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم !


نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بود

بیا که نامه‌ی اعمال خود سیاه کنیم


بیا به نیم نگاهی و خنده‌ای و لبی

تمام آخرت خویش را تباه کنیم


به شور و شادی و شوق و ترانه تن بدهیم

و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم


و خوش‌خوریم و خوش‌بگذریم و خوش باشیم

و تف به صورت انواع شیخ و شاه کنیم !!


و زنده‌زنده در آغوش هم کباب شویم

و هرچه خنده به فرهنگ مرده‌خواه کنیم


برای سرخوشی لحظه‌هات هم که شده است

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم


حسین خانی



همیشه پنجره ای در غبار خود بودم

دچار عشق نبودم، دچار خود بودم


شکسته وار نشستم به جشن خودسوزی

میان معرکه آتش بیار خود بودم


چه سالها که زمستان، چهار فصلم بود

اگرچه من به تظاهر، بهار خود بودم


شبیه خانه ی خشتی که زیر باران است

خراب گریه ی بی اختیار خود بودم


من آن شکارچی بی تفنگ دلتنگم

که در کشاکش بودن، شکار خود بودم


من آن ستاره ی خاموش کهکشان توام

که دور مانده ترین از مدار خود بودم




غزل به خواجه کشاندم که در شب شیراز

شرابخواره ی چشم خمار خود بودم


به یاد موی تو آشفته وار رقصیدم

همیشه حالتی از روزگار خود بودم


توان درد و نبردی نداشتم، اما

به احترام تو مرد تبار خود بودم


اگر شروع شقایق نبوده ام، اما

همیشه داغ کسی بر مزار خود بودم




احمدی


خسته ام ، خسته ، نمانده است قرارم بی تو

طاقت هیچ، دگر هیچ ...ندارم بی تو

 

رنگ اندوه گرفته ست همه زندگی ام...

رنگ پاییز گرفته ست بهارم، بی تو

 

فرصت مرگ نمانده ست برایم حتی

تا سر مرگ خودم را بگذارم بی تو

 

چون درختی که خزان ریشه دوانده ست در او

رفته بر باد همه دار و ندارم بی تو...

 

بی تو سوگند که تا عشق تو در من جاریست

سر به سودای خیالی نسپارم بی تو...

              ...

من جز این خالی دلگیر چه هستم بی نو

من بجز فصلی از اندوه چه دارم بی تو؟

 

با من این عاصی مطرود ، چه کردی بانو!

که دگر حوصله ی هیچ ندارم بی تو...


بهمنی

 

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او کــه هرگز نتوان یافت همانندش را


منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غــــزل و عاطفــــه و روح هنرمندش را


از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبـی ِ دلبندش را

مثـــل آن خــواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را


مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غــــم فــــــرزندش را


عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

بـــه تــــو اصرار نکرده است فـــرآیندش را


قلب ِ من موقع اهدا به تـــو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را


حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را :


«
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گــم کرد خداوندش را »