بی تو مهتاب شبی... نه ..... شب بارانی بود
رشت، آبستــن یک گریــه ی طو لانـــی بـــود

راه می رفتم و هی خون جگر میخوردم
در سرم فکر و خیالــی کـه نمیدانی بود

لشکر چـــادر تـــو خانــــه خرابـــی ها کــرد
چادرت چشمه ای از دوره ی ساسانی بود

آه  دریاب  مرا  دلبـــر  بارانـــی  من
ای که معماری ابروی تو گیلانی بود

توبه ها کردم و افسوس نمیدانستم
آخرین مرحله ی کفر، مسلمانی بود

همه ی مصر بـــه دنبـــال زلیخـــا بودند
حیف، دیوانه ی یک برده ی کنعانی بود