لنگردی
بی تو مهتاب شبی... نه ..... شب
بارانی بود
رشت،
آبستــن یک گریــه ی طو لانـــی بـــود
راه می رفتم و هی خون جگر میخوردم
در سرم
فکر و خیالــی کـه نمیدانی بود
لشکر
چـــادر تـــو خانــــه خرابـــی ها کــرد
چادرت
چشمه ای از دوره ی ساسانی بود
آه دریاب مرا دلبـــر بارانـــی من
ای که
معماری ابروی تو گیلانی بود
توبه ها
کردم و افسوس نمیدانستم
آخرین
مرحله ی کفر، مسلمانی بود
همه ی
مصر بـــه دنبـــال زلیخـــا بودند
حیف،
دیوانه ی یک برده ی کنعانی بود
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 11:56 توسط حمید
|